تبليغاتX
Immortal

وقتي كه اولين قطره باران بر قلبم باريد

 

 و زيباترين گل سرخ در ديدگانم روييد:

 

 قسم خوردم كه هر فصل پاييز رو به قبله چشمانت نماز بخوانم

 

 و با ياد تو پر بگيرم تا اوج

 

 قسم خوردم با ياد تو بميرم

 

 با صداي باران دوباره چشمهايم باراني مي شود

 

 چه كنم كه تو بوي باران مي دهي

+ نوشته شده توسط نازنین در پنجشنبه بیست و یکم دی 1385 و ساعت 20:1 |

مگذار که عشق، به عادت دوست داشتن تبديل شود!

 

مگذار که حتي آب دادن گلهاي باغچه به عادت آب دادن گلهاي باغچه تبديل شود!

 

 عشق، عادت دوست داشتن و سخت دوست داشتن ديگري نيست.

 

 پيوسته نو کردن خواستني ست که خود ، پيوسته، خواهان نو شدن است و ديگر گون شدن.

 

تازگي ، ذات عشق است و طراوت ، بافت عشق .

 

چگونه ميشود تازگي و طراوت را از عشق گرفت ،

 

 و عشق ،

 

 همچنان عشق بماند؟

 

+ نوشته شده توسط نازنین در دوشنبه هجدهم دی 1385 و ساعت 12:12 |

               

                                      J   یادته برات نوشتم اگه عاشقم نباشی

الهی بمیری

اگه دوستم نداشته باشی

غیر من کسی رو داشته باشی

الهی بمیری

بعدش برات نوشتم همه رو دروغ نوشتم

خودم بمیرم

اگه تو یه روز خواسته باشی که منو دوست  نداشته باشی

الهی بمیرم

برات بمیرم برات بمیرم

نبینی غم به خد ارو بدی های روزگا ر رو

الهی نمیری

بمونه سایه ات روی سرم میدونی برات دربدرم

الهی نمیری الهی نمیری

وقتی تو چشات زل میزنم باغم نگات فال میزنم

وقتی میبینم دوستم داری از ته دلم داد میزنم

اگه یه روز فرشته هم بخواد تو رو زودتر ببرنند

به اونا میگم که   از قدیم ماهی رو با تنگش میبرن

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط نازنین در دوشنبه هجدهم دی 1385 و ساعت 3:44 |

اون روز قرار بود برم كلاس ساعت طرفاي 4 بود كه راه افتادم و ماشين بابا رو طبق معمول دزديدم

كه برم اما وسط راه تصميم عوض شد و به دختر عموم( شيرين) زنگ زدم كه آماده باشه برم دنبالش

خلاصه رفتيم دور زديم و كلي مسخره بازي و بدشم الهام و ديديم و سوارش كرديم و غافل از اينكه چه چيزي در انتظارمونه ......
توي راه ياد زن عموي خدا بيامرزم افتاديمو
,حرف مرده و مرده شورو خلاصه اگه من مردم تو چيكار مي كني و از اين حرفا.....

باعث تعجب بود كه واسه اولين بار دارم يواش يواش,يواش مي رونم! ساعت طرفاي 4:30 شده بود كه هوس هايدا ساندويچ كرديم,  و به اتفاق (يعني من و شيرين و الهام) راهي ميعادگاه (با عزراييل البته!) شديم

نزديك به هايدا كه شديم (نزديك اون سه راهيه) ديديم يه بچه جغله كه هنوز مهر گواهي نامش خشك نشده بود رسيد به ما ...من ترمز كردم تا رد بشه ولي ديدم سرعت رو كم كرد و ما هم خوشحال از اينكه آقا داره جنتلمن بازي در مياره پا گذاشتيم رو گاز ,جنتلمن هم نا مردي نكرد و تحت زاويه ي سينوس 60 درجه با سرعت مافوق نور به طرف ما بين ستون در راننده و سرنشين پشت  خود را نوازش داد...

هر سه نمي دانستيم كه به عزراييل جون عرض ادب كنيم يا فرار....

من فقط توي اون لحظه حواسم به شيرين و الهام بود كه گويي كسي با تيپا در را محترمانه باز كرد و با شدت هرچه تمام تر به بيرون پرت كرد و بعد...

گيج شده بودم در راننده هم مچاله شده بود واسه همين خودم رو از در شيرين به هر سختي بود انداختم بيرون

خيابون پر از فريادهاي جگرسوز شيرين كه در همان حال كه جيغ ميزد به من تو گوشي مي زد (مدام عين اين فيلم هندي ها داد ميزد :نازي...نازي باهام حرف بزن)

گويي بخش متكلم وحده ي  مغزم (به دليل اينكه الان بايد تو كلاس باشم نه خيابون,نمي تونست با اين فاجعه كنار بياد)از كار افتاده...

در عرض سه سوت بروبچز اومدن كمك و اون از ترس اينكه من ضربه مغزي شدم(آخه مي دونين الهام همش تو گوش يارو جيغ ميزد ضربه مغزيش كردي ) فرار كرد (آخه دماغم شكسته بود و خون ميومد)

به همه زنگ زديم به جز بابام... تو همين اوضاع همسايمون مارو ديد و به بابام اينا خبر داد.يكي از دوستاي پسر عموم (آرش)هم مارو رسوند بيمارستان و پيشمون موند....

توي اون گيرو وير هم پرستارا دست از چشم چراني بر نمي داشتن (آخه به چشم خواهري پسر خوش تيپيه...)

خلاصه يه عكس تمام قد ازم گرفتن و گفتن چيزيت نيست....همون موقع مامي جون (كه گويي از نوادگان چنگيز خان مرحوم هستند) سر رسيد...

اي واي به كجا پناه ببرم ...اي خدا غلط كردم ...ديگه از كلاس فرار نمي كنم...واي اومد...

پدر اشك ريزان و مادر جيغ جيغ كنان وارد شدند...اينقدر عصباني بود كه انگار مي خواست آرش رو با دماغ به ديوار بكوبد ...

خلاصه روي تختي خوابيدم كه بغل دستيش خود كشي كرده بود و كناريش هم نفسهاي آخر مي كشيد...

خلاصه بعد از كلي بحث و همفكري به اين نتيجه رسيديم كه بايد دماغ شكسته ي مادر مرده رو عمل كنيم

تا 5-6 ماه گواهي نامم توسط پدر عزيزم پلمپ شده بود و حق بيرون بردن ماشين ولو از پاركينگ رو نداشتم

اما تو اين وسط به سود مامي تموم شد كه ماشينش رو تغيير مدل داد (حالا ربطش رو خودتون درك كنين)

در ضمن مقصر هم ما شديم و كلي دماغ و دندون شكستمون و مخ تكون خوردمون سوخت(آخه دندون شيرين هم شكست و مغز الهام هم يه تاب كوچولو برداشت)...

در اينجا چندتا نتيجه ي اخلاقي بدست مياد ...لطفا حتما روش فكر كنيد:

نتيجه 1: هيچ گاه,تحت هيچ شرايطي با ماشين مسروقه به هايدا نريد

نتيجه 2:هر وقت دماغتون تو تصادف شكست فردي كريه المنظر رو واسه رفتن به بيمارستان انتخاب كنيد

نتيجه3:هيچ وقت تريپ روندنتون و عوض نكنيد(مثلا اگه احيانا وحشي هستي ,وحشيانه برون ...لازم نكرده مثبتي بروني)

+ نوشته شده توسط نازنین در دوشنبه هجدهم دی 1385 و ساعت 1:49 |

من و نازي  خيلي سريع خودمون رو انداختيم روي صندلي اتوبوس تا كسي ننشسته!هوا گرم بود و حوصله ي ايستادن اونم تو اتوبوس نداشتيم...همون موقع يه پيرزنه(حدودا 60-65 ساله) اومد داخل و مثلا مارو نگاه كرد كه يعني شما جووونين بايستيد تا من بشينم...من و نازي هم محل نداديم و رومونو كرديم اونطرف...

خلاصه پيرزن وقتي ديد زورش به ما نمي رسه رفت و دو تا پسر بچه ي جلوييمون رو كنار هم نشوند تا خودش جاي اونا بشينه...

خلاصه اتوبوس از ميدونه آرژانتين راه افتاد و يكمي گذشت و بعد ناگهان اتوبوس با صداي مهيبي ترمز زد...

همه به سمت جلو پرت شديم ولي چون جلومون ميله بود نيافتاديم ولي بيچاره پيرزن و اون دوتا پسر بچه چون ميله نداشتن تا نگهشون داره , با پرت شدن پيرزن اون دوتا بچه هم همراهش كه گرفته بودشون افتادن كف اتوبوس كه يه عالمه شكر ريخته بود كفش از اون طرف قل خورد و رفت تو قسمت آقايون...

آقا اتوبوس از خنده منفجر شد و بيچاره پيرزن بلند شد و خودشو تكوند و سر جاش نشست

حالا همه ساكت شدن كه يه دفعه نازي پخ زد زير خنده منم از خنده ي نازي خندم گرفت...همه ساكت بودن و فقط ما مي خنديديم ...هي مسخرش مي كرديم و هي مي خنديديم...كه آخرش پيرزنه شاكي شد و باهامون دعوا كرد و ما هم كه پر رو زير زيركي با خانوماي پشت سريمون صحنه هاي slow back  پيرزن رو تجزيه و تحليل كرده و مي خنديدم ...گذشت تا شب...خسته و كوفته برگشتيم و با كمال تعجب و ناراحتي ديديم كه بابا كليد در ورودي رو برده و ما كليدي واسه باز كردن در نداريم و خلاصه پس از اينكه بابا از ترافيك ( كه به هيچ قرار مداري رحم نمي كنه پدر سوخته) گذشت نزديك به 2 ساعت طول كشيد و ما فهميديم كه آه آدم ضايع شده (اونم از نوع پيرزنش) بد جور دامن آدم رو مي گيره و ما اين نتيجه ي مهم رو تو زندگيمون سرمشق قرار داديم اونم اينه كه هيچ وقت روي پيرزني كه غلتيده تو شكر كف اتوبوس نخنديم ...

+ نوشته شده توسط نازنین در دوشنبه هجدهم دی 1385 و ساعت 1:38 |

ساعت طرفاي 2:30 ظهرو تو اوج تابستون (مرداد 85)  . قرار كه امروز بريم استخر

خلاصه من و مامان و نازي شال و كلاه ! كرديم و راه افتاديم به دسوي قتل گاه! قتل گاه؟ آره قتل گاه...عرض مي كنم خدمتتون ...

خلاصه رفتيم استخر و يه چرخي تو آب زديم كه يهو مربي گفت بريم تو 3 متري شيرجه بزنيم و تا آخر كرال بزنيم .

خلاصه اول قرار شد كه نازي بپره بعد كه اومد بيرون من شيرجه بزنم .نازي خانوم شيرجه رو زد و خلاصه  يه دست اينور و يه پا اونور شروع به كرال زدن كرد ...

مربي شروع  كرد به تشويق:" آفرين برو...باريكلا..." آقا منم جو گير شدم و به خودم گفتم كه منم برم حالا ديگه!!...ديدم كه مربي جون رفت به بچه هاي اونطرف هم يه سري بزنه

بد جور جو گير بودم ...دل رو زدم به دريا و با يه يا علي پريدم تو آب ... 2تا پا و 1 دست كه زدم نفسم ته كشيد از يه طرف نازي جلوم بود و از يه طرف ديگه وسط 3 متري مونده بودم...خيلي موقعيت سختي بود...ديگه از بين اين 2 راهي , يكيش رو انتخاب كردم و از پشت ,  پاي نازي رو گرفتم...حالا ديگه 2تامون داشتيم غرق مي شديم...خيلي ترسيده بودم...عزراييل رو مي ديدم كه رويه تخت شيرجه ايستاده و داره به حركات آكروباتيك من و نازي كه واسه حفظ بقا دست و پا تكون مي داديم (آخه غريق نجات اوونور بود و مارو نمي ديد) مي خنديد...خلاصه يه 1 دقيقه اي مي شد كه همون وسط گير كرده بوديم و هنوز پاي نازي تو دست من بود  كه ديگه نفس آخر رو (به حساب خودم ) كشيدم و نازي رو رها كردم...همين كه ولش كردم غريق نجات دستمو گرفت و كشيد( آخه ميدونين تويه يه دست سر غريق نجات رو گرفته بودم تو اوون يكي دستم هم پاي نازي جون) و من احساس كردم كه دوباره متولد شدم! ديگه عزراييل اون بالا نبود و اين نشونه ي خوبي بود چون نشون مي داد كه ما زنده مي مونيم!

اومديم از 3 متري بيرون كه يه دفه مربي اومد...با اوون هيكل گوشتيش روي سراميكها مي دويد ...بعد از كلي جيغ جيغ دوباره مارو فرستاد همونجا كه بوديم...برنامه همون قبلي شد كه بود با اين تفاوت كه اول من بپرم تو آب بعد نازي كه اگه جوگير شدم كسي جلوم نباشه كه غرقش كنم.

راستي اون غريق نجاته كه داشتم غرقش مي كردم بعد از ماجراي اون روز ديگه نديدمش...البته بهش حق ميدم كه ديگه نياد ...ولي از همينجا يه پيغام ميذارم واسش: سحر جون دلم برات تنگ شده كي مياي استخر؟؟

 

نگار

+ نوشته شده توسط نازنین در یکشنبه هفدهم دی 1385 و ساعت 23:40 |

ديروز که فرياد زدي دوستت دارم ******* گفتم بلندتر نمي شنوم****** امروز که دره گوشم گفتي ديگه دوستت ندارم ******* گفتم آرام بگو بقيه مي شنوند

+ نوشته شده توسط نازنین در جمعه پانزدهم دی 1385 و ساعت 1:36 |

به نام حضرت دوست . اين رباعي هاي تقديم به کساني که يک روز ارزوي مرگم را خواهند ديد ..... تا لحظه ي جان دادن من صبر کنيد .... انگاه مرا درون يک قبر کنيد .... در مرگ من اسمان فقط گريان است .... اي کاش تمام شهر را ابر کنيد

 

 

+ نوشته شده توسط نازنین در جمعه پانزدهم دی 1385 و ساعت 1:20 |
JavaScript Codes

JavaScript Codes JavaScript Codes
JavaScript Codes JavaScript Codes