اون روز قرار بود برم كلاس ساعت طرفاي 4 بود كه راه افتادم و ماشين بابا رو طبق معمول دزديدم
كه برم اما وسط راه تصميم عوض شد و به دختر عموم( شيرين) زنگ زدم كه آماده باشه برم دنبالش
خلاصه رفتيم دور زديم و كلي مسخره بازي و بدشم الهام و ديديم و سوارش كرديم و غافل از اينكه چه چيزي در انتظارمونه ......
توي راه ياد زن عموي خدا بيامرزم افتاديمو ,حرف مرده و مرده شورو خلاصه اگه من مردم تو چيكار مي كني و از اين حرفا.....
باعث تعجب بود كه واسه اولين بار دارم يواش يواش,يواش مي رونم! ساعت طرفاي 4:30 شده بود كه هوس هايدا ساندويچ كرديم, و به اتفاق (يعني من و شيرين و الهام) راهي ميعادگاه (با عزراييل البته!) شديم
نزديك به هايدا كه شديم (نزديك اون سه راهيه) ديديم يه بچه جغله كه هنوز مهر گواهي نامش خشك نشده بود رسيد به ما ...من ترمز كردم تا رد بشه ولي ديدم سرعت رو كم كرد و ما هم خوشحال از اينكه آقا داره جنتلمن بازي در مياره پا گذاشتيم رو گاز ,جنتلمن هم نا مردي نكرد و تحت زاويه ي سينوس 60 درجه با سرعت مافوق نور به طرف ما بين ستون در راننده و سرنشين پشت خود را نوازش داد...
هر سه نمي دانستيم كه به عزراييل جون عرض ادب كنيم يا فرار....
من فقط توي اون لحظه حواسم به شيرين و الهام بود كه گويي كسي با تيپا در را محترمانه باز كرد و با شدت هرچه تمام تر به بيرون پرت كرد و بعد...
گيج شده بودم در راننده هم مچاله شده بود واسه همين خودم رو از در شيرين به هر سختي بود انداختم بيرون
خيابون پر از فريادهاي جگرسوز شيرين كه در همان حال كه جيغ ميزد به من تو گوشي مي زد (مدام عين اين فيلم هندي ها داد ميزد :نازي...نازي باهام حرف بزن)
گويي بخش متكلم وحده ي مغزم (به دليل اينكه الان بايد تو كلاس باشم نه خيابون,نمي تونست با اين فاجعه كنار بياد)از كار افتاده...
در عرض سه سوت بروبچز اومدن كمك و اون از ترس اينكه من ضربه مغزي شدم(آخه مي دونين الهام همش تو گوش يارو جيغ ميزد ضربه مغزيش كردي ) فرار كرد (آخه دماغم شكسته بود و خون ميومد)
به همه زنگ زديم به جز بابام... تو همين اوضاع همسايمون مارو ديد و به بابام اينا خبر داد.يكي از دوستاي پسر عموم (آرش)هم مارو رسوند بيمارستان و پيشمون موند....
توي اون گيرو وير هم پرستارا دست از چشم چراني بر نمي داشتن (آخه به چشم خواهري پسر خوش تيپيه...)
خلاصه يه عكس تمام قد ازم گرفتن و گفتن چيزيت نيست....همون موقع مامي جون (كه گويي از نوادگان چنگيز خان مرحوم هستند) سر رسيد...
اي واي به كجا پناه ببرم ...اي خدا غلط كردم ...ديگه از كلاس فرار نمي كنم...واي اومد...
پدر اشك ريزان و مادر جيغ جيغ كنان وارد شدند...اينقدر عصباني بود كه انگار مي خواست آرش رو با دماغ به ديوار بكوبد ...
خلاصه روي تختي خوابيدم كه بغل دستيش خود كشي كرده بود و كناريش هم نفسهاي آخر مي كشيد...
خلاصه بعد از كلي بحث و همفكري به اين نتيجه رسيديم كه بايد دماغ شكسته ي مادر مرده رو عمل كنيم
تا 5-6 ماه گواهي نامم توسط پدر عزيزم پلمپ شده بود و حق بيرون بردن ماشين ولو از پاركينگ رو نداشتم
اما تو اين وسط به سود مامي تموم شد كه ماشينش رو تغيير مدل داد (حالا ربطش رو خودتون درك كنين)
در ضمن مقصر هم ما شديم و كلي دماغ و دندون شكستمون و مخ تكون خوردمون سوخت(آخه دندون شيرين هم شكست و مغز الهام هم يه تاب كوچولو برداشت)...
در اينجا چندتا نتيجه ي اخلاقي بدست مياد ...لطفا حتما روش فكر كنيد:
نتيجه 1: هيچ گاه,تحت هيچ شرايطي با ماشين مسروقه به هايدا نريد
نتيجه 2:هر وقت دماغتون تو تصادف شكست فردي كريه المنظر رو واسه رفتن به بيمارستان انتخاب كنيد
نتيجه3:هيچ وقت تريپ روندنتون و عوض نكنيد(مثلا اگه احيانا وحشي هستي ,وحشيانه برون ...لازم نكرده مثبتي بروني)
+ نوشته شده توسط نازنین در دوشنبه هجدهم دی 1385 و ساعت
1:49 |