تبليغاتX
Immortal

آخرين نگاه تو هر شب در دادگاه کشور عشق نشسته است

من شاکي ام و ماه قاضي ،

ستاره ها عکس مي گيرند ،

 فرشتگان خبرنگارند

 و مي خواهند در قيامت محشر را از مظلوميت من خبردار کنند

 اشکهايم را شاهد گرفته ام

 و مي خواهم به داغي چشمانم شهادت دهم ،

 و تو ... اي کاش برگردي و در دادگاه از نگاهت دفاع کني و از من رضايت بگيري ...

+ نوشته شده توسط نازنین در شنبه بیست و یکم بهمن 1385 و ساعت 22:28 |

سر کلاس ادبيات معلم گفت : فعل رفتن رو صرف کن : رفتم ... رفتي ... رفت...

 

 ساکت مي شوم، مي خندم، ولي خنده ام تلخ مي شود.

 

 استاد داد مي زند : خوب بعد؟ ادامه بده .

 

 و من مي گويم : رفت ...رفت ...رفت. رفت و دلم شکست...

 

غم رو دلم نشست...رفت شاديم بمرد...شور از دلم ببرد .

 

رفت...رفت...رفت و من مي خندم و مي گويم : خنده تلخ من از گريه غم انگيزتر است...

 

کارم از گريه گذشته است به آن مي خندم

 

+ نوشته شده توسط نازنین در دوشنبه دوم بهمن 1385 و ساعت 14:21 |
JavaScript Codes

JavaScript Codes JavaScript Codes
JavaScript Codes JavaScript Codes