تبليغاتX
Immortal
 

                                                                                                     

عشق يعني چشمهاي مست او نامه هايم در فشار دست او عشق يعني شعرهاي سوخته عشق يعني

 شمع نا افروخته عشق يعني تا ابد در راه او تا هميشه يک جهان گمراه او عشق يعني دردهاي

 بي شمار عشق يعني عاشق و فصل بهار عشق يعني خسته ام از بي کسي کي به داد اين دل من

 مي رسي؟ عشق يعني سين و آ همراه ناز عشق يعني سوي کوي او نماز عشق يعني نامه هاي

 بي جواب ديدن و بوئيدن او حين خواب عشق ...

LOVERS

+ نوشته شده توسط نازنین در سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385 و ساعت 0:46 |
REAL  LOVE

ای مهربانترین مهربانان ... کسی به شوق تو می خواهد پرواز کند تو پروبالش باش ... کسی به شوق تو می روید تو آبش باش ... کسی از سوزش دل با تو سخن می گوید تو زبانش باش ... کسی تو را بی آنکه بداند جستجو می کند تو مقصد و مقصودش باش ... کسی تو را صدا می کند تو ندایش باش ... کسی تو را عشق می ورزد تو معشوقش باش...

......................................................................

خوش به حال آسمون كه هر وقت دلش بگيره بي بهونه مي باره ... به كسي توجه نمي كنه ...

از كسي خجالت نمي كشه ... مي باره و مي باره و ... اينقدر مي باره تا آبي شه ...

‌آفتابي شه ...!!! کاش ... کاش مي شد مثل آسمون بود ... كاش مي شد وقتي دلت گرفت اونقدر

 بباري تا بالاخره آفتابي شي ... بعدش هم انگار نه انگار كه بارشي بوده...

............................................

مي خوام بگم دوست دارم

 

 اما نگو برو بي خيال

 

 تو هي میگي ولم بكن بي خيال اين عشق محال

 

هر چي بگي براي تو همون ميشم اي نازنين

 

 ميشم مثل يه مرغكي بازم به دست تو اسير

 

 اي تمام زندگيم برات مي ميرم نازنين

 

 

                                                       

 

+ نوشته شده توسط نازنین در یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385 و ساعت 12:44 |
love is immortal

 

عزیزم تو جاده ی فدا شدن اون که هرگز نمی شه خسته منم

اونی که با صد امید و آرزو دلشو بسته به عشق تو منم

آخه تو پاک و نجیبی...تو یه احساس عجیبی...نکنه فرشته ای تو

تا ندای عشق رسید بر من شوق زندگی دمید برمن

می خوام تو دریای چشات تا جون دارم شنا کنم

می خوام حساب خودمو از عاشقا جدا کنم

فدا شدن برای تو دلیل زنده موندنه

می خوام عشقو جنونم و راهی قصه ها کنم........

.....................................................................................................................

تويي آواز دل من تويي عشق و باور من براي نفس كشيدن تويي تنها ياور من تو شدي رؤياي قلبم

 تو شدي اُميد و صبرم با وجود عشق پاكت كم مي شه غصه و دردم تويي اون نگاه مستيم تويي

 تار و پود هستيم مي زنيم پر به اوج ابرا من و تو عاشق و مستيم تويي ساز عاشقونه تويي

 زيباترين بهونه چشماي قشنگ و نازت هميشه با من مي مونه به خدا بي تو مي ميرم پاي عشقت

 يه اسيرم تو يه شبنم يه بهاري با تو باشم جون مي گيرم اگه دست اين زمونه دلامونو كرده خسته

 با تو من عاشق تريتنم

                                

.......................................................................

كنار آشيانه ي تو آشيانه مي كنم...

 فضاي آشيانه را پر از ترانه مي كنم ...

 كسي سوال مي كند به خاطر چه زنده اي ؟

 و من براي زندگي تو را بهانه مي كنم ...

......................................................................................

مرا اينگونه باور کن... کمي تنها ، کمي بي کس ، کمي از يادها رفته... خدا هم ترک ما کرده ، خدا ديگر کجا رفته...؟! نمي دانم مرا ايا گناهي هست..؟ که شايد هم به جرم آن ، غريبي و جدايي هست..؟؟؟ مرا اينگونه باور کن

                                   

 

+ نوشته شده توسط نازنین در شنبه بیست و ششم اسفند 1385 و ساعت 13:14 |
لحظه لحظه مي رود ،

 عمر بي مثال من

 من چه غافلم از او ،

 او چه بي خيال من

 من چه خسته مانده ام در مسير اين سفر

 او چه دور مي شود از طريق حال من

فرصتي نمانده تا،

 آخرين نگاه ،

 آه اين شتاب تند عمر ،

 کي دهد مجال من

 

.................................................................................

 

گفته بودم كه اگر بوسه دهي توبه كنم....

 

كه دگر باره از اينگونه خطاها نكنم....

 

 بوسه را دادي چو برداشتي لبت از لب من....

 

توبه كردم كه دگر توبهء بيجا نكنم....

 

 

 

                                                

 

ميگريم و ميخندم ديوانه چنين بايد

 

 ميسوزم و ميسازم پروانه چنين بايد

 

 ميکوبم و ميرقصم مينالم و ميخوانم در بزم جهان شور مستانه چنين بايد

 

من اين همه شيدايي دارم ز لب جامي در دست تو اي ساقي پيمانه چنين بايد

 

خلقم ز پي افتادند تا مست بگيرندم در صحبت بي عقلان فرزانه چنين بايد

 

 يک سو بردم عارف يک سو کشدم عامي بازيچه هر دستي طفلانه چنين بايد

 

 

............................................................................................

 

 

 

کاش مي شدخاطره هامون دوباره مثل هميشه تازه شن

 

 

 توفصل سرما روبخار پشت شيشه همه ي شعرهامو خوندم

 

 

که تو برگردي دوباره

 

 

آخه اين دلم بجزتو هيچکسي رو دوست نداره

 

 

 هنوزم دلخوش و شادم به شمردن دقايق

 

 

 که يروز ميايي کنارم اينه آرزوي عاشق 

                                            

 

در حسرت ديدار تو بگذار بميرم بگذار به دلخواه تو دشوار بميرم

 

 

بگذار که چون ناله مرغان شباهنگ دروحشت واندوه شب تار بميرم

 

 

 بگذار که چون شمع پيکر خود را کنم آب در بستر اشک افتم وناچار بميرم

 

 

 مي ميرم از اين که جان دگرم نيست تا از غم عشق تو دگر بار بميرم.

 

 

love

+ نوشته شده توسط نازنین در جمعه بیست و پنجم اسفند 1385 و ساعت 21:57 |

عشق صداي فاصله هاست ....

 

 صداي قدم هاي توست که نزديک و نزديک تر مي شود....

 

 عشق گرماي نفسهاي من است روي گونه هاي خيس تو....

 

 عشق نگاه خيره من است به نا کجا آباد فاصله مان ....

 

عشق فرياد چشمانم در سکوت محزون بغض فشرده ي گلوي توست ....

 

عشق دستان يخ زده ي من است مابين انگشتان مهربان تو ....

 

عشق تحمل تمام اين دلتنگيهاست ....

 

 تحمل بي تو بودنها عشق تمام من است ....

 

 نياز با تو بودنها....

 

............................................................................................

 

به عشق گفتم : تا تو رو دارم تنها نيستم من رو تنها گذاشت و رفت .... به احساس گفتم: تا تو رو دارم تنها

 

 نيستم من رو تنها گذاشت و رفت ....به وفا گفتم: تا تو رو دارم تنها نيستم اونم من رو تنها گذاشت و رفت....

 

 ولي وقتي به تنهايي گفتم: تا تو رو دارم تنها نيستم ، موندو همدمو مونسم شد....

 

....................................................................................................

کاش ! قلبم درد تنهايي نداشت سينه ام هرگز پريشاني نداشت کاش! برگهاي آخر تقويم عشق حرفي از يک

 

 روز باراني نداشت کاش! مي شد راه سخت عشق را بي خط پيمود و قرباني نداشت

 

...............................................................................................

 

اگر روزي حس كردي كه مي خواهي گريه كني ، مرا خبر كن . من قول نمي دهم كه تو را شاد كنم ولي

 

 مي توانم با تو گريه كنم ! اگر روزي قصد داشتي فرار كني از انكه به من بگويي ترسي نداشته باش ،

 

 من قول نمي دهم كه از تو بخواهم كه بماني اما مي توانم با تو بيايم . اگر روزي نخواستي به حرف كسي

 

 گوش بدهي به من بگو ، من قول مي دهم كه به جاي نصيحت سكوت كنم . اگر روزي مرا صدا كردي و

 

 جوابي نشنيدي به سرعت به سراغم بيا . شايد اين بار من به كمك تو احتياج داشته باشم

 

..........................................................................................

سهم من از زمین و زمان گوشه اتاق کز می کنم همیشه همان گوشه اتاق تصویر ناب پنجره را هم قلم بگیر چشمک بزن دوباره از آن گوشه اتاق یا مثل قاب عکس خودت روبروی من یک لحظه تا همیشه بمان گوشه اتاق تا در خیال خستگی ام پا گرفته ای من ماندم و تمام جهان گوشه اتاق حالا خیال پنجره و کوچه مال تو سهم من از زمین و زمان گوشه اتاق
 
تنها که می مانم می شکنم در وهمی بی انتها و در انتظاری بی پایان چشمان خیسم را چه کنم؟ به قلب خسته ام چه بگویم؟ وجودی مرا در خود گرفت و با خود برد و تمام کرد مرا... زهری در جام وجودم غمی در غروب چشمانم و... و اشک های من تا ابد ناتمام

 

                                                    

 

 

+ نوشته شده توسط نازنین در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385 و ساعت 13:48 |
JavaScript Codes

JavaScript Codes JavaScript Codes
JavaScript Codes JavaScript Codes