تبليغاتX
Immortal
 

 

برخی از درمان گران معنی گرا معتقدند و در واقع مصرند که هر بیماری دارای معنای مشخصی است:

در ریر به بعضی از شایع ترین آنها اشاره شده:

 

درد: نیاز به محبت.احساس گناه(گناه همواره جویای مجازات است)

ناراحتی پوستی:اضطراب. ناپاکی مدفون شده ی گذشته. احساس تهدید

لخته شدن خون:مسدود کردن جریان شادمانی

سردرد ها:خود را بی اعتبار پنداشتن. انتقاد از خود

خستگی مفرط و مزمن:مقاومت. ملال. بی علاقگی نسبت به کاری که انجام می دهید

فشار خون:مشکل عاطفی دراز مدت که حل نشده

حافظه:ترس. فرار از زندگی. ناتوانی برای دفاع از حق خود

تهوع(عادی):ترس. نپذیرفتن اندیشه یا تجربه ای(خاص)


ناراحتی های تنفسی:ترس از فرو دادن کامل زندگی. برای خود حق زندگی قائل نشدن

بی خوابی:عدم اعتماد به فرآیند زندگی

بی اشتهایی:نپذیرفتن خود. نفرت از خود. نفی زندگی خود

اعتیادها:هنگامیکه ندانیم چگونه خود را دوست بداریم. فرار از خود

پر اشتهایی:نیاز به حمایت. داوری درباره ی عواطف

زخم در دهان:دشنام و کلام نکوهیده. سرزنش و ملامت

دیابت:هیچ چیز شیرینی به جا نمانده

زخم معده:چه چیز شما را می خورد

سفید شدن زود هنگام مو:فشار. اعتقاد به فشار

یبوست:در گذشته ماندن. گاه نشانه ی خست

گرسنگی مفرط:نفرت مفرط از خود. وحشت و درماندگی

گلو درد:کلام خشمناک را در حلق نگه داشتن

ناراحتی های قلبی:مشکلات دراز مدت هیجانی و عاطفی.  عدم شادمانی

ناراحتی های غدد: عدم  فعالیت ذهنی. خود را عقب نگه داشتن

عصبی بودن:ترس. تقلا. شتابزدگی. عدم اعتماد به فرآیند زندگی

بیماری های مزمن: نپذیرفتن دگرگونی. ترس از آینده. احساس نا امنی

 

نازنین...

+ نوشته شده توسط نازنین در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386 و ساعت 22:29 |
 

بنام او...

 

 

روزي كه معناي هر سخن دوست داشتن است

 

تا تو بخاطر آخرين حرف دنبال سخن نگردي             

 

روزي  كه  آهنگ  هر  حرف  زندگي  است

 

تا من بخاطر آخرين شعر رنج جست و جوي قافيه نگردم

 

روزي  كه  تو  بيايي  براي  هميشه  بيايي

 

و  مهرباني  با  زيبايي  يكسان  شود                     

 

روزي كه ما براي كبوترهايمان دانه بريزيم 

 

و من آن روز را انتظار ميكشم                            

 

                    حتي روزي كه ديگر نباشم  

 

 

 

 

تقديم به اونايي كه به وب immortal سر مي زنن 

 

  اميد وارم هميشه شاد و عاشق باشين

 

 

نازنين...

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط نازنین در دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386 و ساعت 15:39 |

 اي تو جاري توي رگهام

                                                             صداي پاي نفسهام

 

 

اي كه بوي تورو داره لحظه هاي خواب و رويا

 

                                         فرصت بودن با تو                    

 اگه حتي يه نفس بود

 

 

                                                    براي باور بودن همه چيز و همه كس بود

 

 

 

 نازنین...

+ نوشته شده توسط نازنین در دوشنبه پانزدهم مرداد 1386 و ساعت 18:34 |

ماجرا بر ميگرده به 2 هفته ي پيش سه شنبه

ساعت 6  از كلاس فرانسه اومدم ,حالم زياد  خوب نبود و خوابيدم . يه خوابي ديدم  و واسه يكي از دوستام(شهرزاد) تعريف كردم كه خيلي تحت تاثير قرار گرفت و بهم پيشنهاد كرد كه تو وبم بنويسم و منم  ديدم پيشنهاد خوبيه و نوشتم

 

 

تو خواب ديدم كه تو يه جايي هستم كه مارپيچه و من تو يكي از اون قسمتهاش هستم كه خيلي ها با من اونجا بودن و كار مي كردن كه يهو به من ندا ميرسه كه برو به اتاق كناري و از يه نفر كه مدير كل اينجاست يه ورقه اي و بگير و من رفتم يه پسر خوشتيپ و بلند ايستاده بود و يه صدايي بهم گفت برو جلو خودشه و منم رفتم جلو و اون ورقه رو گرفتم و برگشتم و توي راهرويي كه خيلي شلوغ بود به طرف قسمت  اولي مي رفتم كه يهو از پشت صدام زد و من اما برنگشتم ميدونستم با منه بازم صدام زد و من بي توجه مي رفتم و جمعيت اطراف انگار نمي شنيدن و بي تفاوت از كنارم رد مي شدن  و دوباره صدام زد و اين دفعه برگشتم و يه چيز ديگه بهم داد و من رفتم به قسمت مخصوص خودم و ديدم كه اومد پيشمو شروع كرد به حرف زدن  و رفت يهو ديدم همه  چيز داره توهم ميشه و همه دارن به طرف در خروجي مي دون و دوباره اومد و اين دفعه اومد نزديك و نزديكتر كه يه آن احساسش كردم و ديدم با نگاهش حرف ميزنه و از علاقش ميگه و بهم گفت واستا الان بر ميگردم و منم منتظر موندم و دير كرد و از يكي از آداماي اونجا سوراغشو گرفتم كه بهم گفت اون خيلي وقته كه مرده و من از اون لحظه احساس كردم كه وجود ندارم و داغون شدم و وقتي چشامو باز كردم كه تو بيمارستان بودم و يكي از آدماي اونجا با يه عكس و ورقه ي مشخصات اومد پيشم و بهم گفت كه اون خيلي  وقته كه مرده و عكسشو نشونم داد با مشخصاتش .... آره خود خودش بود يه پسره هندي كه سال 1384 فوت كرده بود و دوباره مشخصاتو خوندم كه اسمش يادم بمونه و بعد از خواب پريدم اما هر كاري كردم اسمش يادم نيومد تو كل مشخصات فقط اسم باباشو يادم مونده )محمد علي(

 

 

 

نميدنم چرا اما الانم كه دارم مي نويسمش انگار بازم تو همون شرايطم و خيس عرق شدم

 

 

اما ميدونم كه از اون خواباي فراموش نشدنيه

 

 

 

نازنين...

+ نوشته شده توسط نازنین در دوشنبه هشتم مرداد 1386 و ساعت 0:5 |
JavaScript Codes

JavaScript Codes JavaScript Codes
JavaScript Codes JavaScript Codes