من و نازي خيلي سريع خودمون رو انداختيم روي صندلي اتوبوس تا كسي ننشسته!هوا گرم بود و حوصله ي ايستادن اونم تو اتوبوس نداشتيم...همون موقع يه پيرزنه(حدودا 60-65 ساله) اومد داخل و مثلا مارو نگاه كرد كه يعني شما جووونين بايستيد تا من بشينم...من و نازي هم محل نداديم و رومونو كرديم اونطرف...
خلاصه پيرزن وقتي ديد زورش به ما نمي رسه رفت و دو تا پسر بچه ي جلوييمون رو كنار هم نشوند تا خودش جاي اونا بشينه...
خلاصه اتوبوس از ميدونه آرژانتين راه افتاد و يكمي گذشت و بعد ناگهان اتوبوس با صداي مهيبي ترمز زد...
همه به سمت جلو پرت شديم ولي چون جلومون ميله بود نيافتاديم ولي بيچاره پيرزن و اون دوتا پسر بچه چون ميله نداشتن تا نگهشون داره , با پرت شدن پيرزن اون دوتا بچه هم همراهش كه گرفته بودشون افتادن كف اتوبوس كه يه عالمه شكر ريخته بود كفش از اون طرف قل خورد و رفت تو قسمت آقايون...
آقا اتوبوس از خنده منفجر شد و بيچاره پيرزن بلند شد و خودشو تكوند و سر جاش نشست
حالا همه ساكت شدن كه يه دفعه نازي پخ زد زير خنده منم از خنده ي نازي خندم گرفت...همه ساكت بودن و فقط ما مي خنديديم ...هي مسخرش مي كرديم و هي مي خنديديم...كه آخرش پيرزنه شاكي شد و باهامون دعوا كرد و ما هم كه پر رو زير زيركي با خانوماي پشت سريمون صحنه هاي slow back پيرزن رو تجزيه و تحليل كرده و مي خنديدم ...گذشت تا شب...خسته و كوفته برگشتيم و با كمال تعجب و ناراحتي ديديم كه بابا كليد در ورودي رو برده و ما كليدي واسه باز كردن در نداريم و خلاصه پس از اينكه بابا از ترافيك ( كه به هيچ قرار مداري رحم نمي كنه پدر سوخته) گذشت نزديك به 2 ساعت طول كشيد و ما فهميديم كه آه آدم ضايع شده (اونم از نوع پيرزنش) بد جور دامن آدم رو مي گيره و ما اين نتيجه ي مهم رو تو زندگيمون سرمشق قرار داديم اونم اينه كه هيچ وقت روي پيرزني كه غلتيده تو شكر كف اتوبوس نخنديم ...![]()
با تشکر از نگار
