بچه كه بودي تا يه چيز خواستي چشماتو مي گرفت ،اين دستات بودن كه دراز
مي شدن به طرفش. به قول سهراب ( دست فواره ي خواهش مي شد.) يادته؟
يه وقتايي هم دستت كه به اون خواستني مي رسيد يهو گر مي گرفت. تموم جونت
آتيش مي شد و اشكات ديگه بند نمي اومدن. تو كه نمي دونستي داغ يعني چي ...
هاج و واج مي موندي كه ( چي شد آخه؟! مگه من چي مي خواستم؟)
چندبار دستت سوخت تا بفهمي كه واسه هر چيز خواستني، دستتاتو پيش نبري...
اينم يادته؟
اينارو گفتم تا بدوني كه براي آدماي خواستني كه اينروزا چشماتو پر مي كنن،
دلت همينجوري بي محابا پيش نبري ! نميخواي كه اونم بسوزه.... ميخواي؟!
+ نوشته شده توسط نازنین در دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387 و ساعت
16:38 |

